Danishjoo.com

Danishjoo.com ای برادر تو همان اندیشه یی، ما بقی تو استخوان و ریشه یی

تلاقی سنت و مدرنیته: اعتراف در برابر هوش مصنوعیآیا یک ماشین می‌تواند جایگزین پدر روحانی شود؟ این سوالی است که کلیسای قدی...
03/12/2025

تلاقی سنت و مدرنیته: اعتراف در برابر هوش مصنوعی

آیا یک ماشین می‌تواند جایگزین پدر روحانی شود؟ این سوالی است که کلیسای قدیمی «سنت پیتر» در شهر لوسرن سوئیس با پروژه‌ای جسورانه به آن پاسخ داد.
در قالب پروژه هنری «Deus in Machina» (خدا در ماشین)، یک هوش مصنوعی پیشرفته در اتاقک اعتراف نصب شد. مراجعین به جای صحبت با یک کشیش، با چهره‌ای دیجیتالی از عیسی مسیح روبرو شدند که می‌توانست به ۱۰۰ زبان زنده دنیا صحبت کند و بر اساس متون مقدس، به دغدغه‌های مراجعین پاسخ دهد.

البته پیش از ورود به اتاقک، هشداری جدی به کاربران داده می‌شد: «شما در حال صحبت با یک ماشین هستید، نه یک انسان.» هدف این پروژه جایگزینی انسان نبود، بلکه ایجاد فضایی برای تفکر درباره نقش فناوری در آینده‌ی معنویت بود.

واکنش‌ها متفاوت بود؛ عده‌ای پاسخ‌های هوش مصنوعی را آرامش‌بخش و دقیق یافتند و عده‌ای دیگر از نبود «همدلی انسانی» در این تجربه انتقاد کردند.

نظر شما چیست؟ در لحظات سخت روحی، ترجیح می‌دهید با یک انسان صحبت کنید یا یک هوش مصنوعی که شما را قضاوت نمی‌کند؟

#تکنولوژی #سوئیس #لوسرن #مذهب #آینده

🎓 اعلان ویژه برای علاقمندان تحصیل در کشور روسیه 🇷🇺⏰ زمان محدود است — فرصت طلایی را از دست ندهید!📚 مقاطع تحصیلی قابل پذیر...
16/10/2025

🎓 اعلان ویژه برای علاقمندان تحصیل در کشور روسیه 🇷🇺
⏰ زمان محدود است — فرصت طلایی را از دست ندهید!
📚 مقاطع تحصیلی قابل پذیرش:
لیسانس (Bachelor)
ماستری (Master)
دوکتورا (PhD)

🌟 امتیازات بورسیه:
✅ لیلیه رایگان (محل بودوباش در خوابگاه دانشگاه)
✅ پرداخت تمام مصارف محصل از طرف دانشگاه
✅ فیس تحصیلی کاملاً رایگان

💼 خدمات ما شامل:
✅ آماده‌سازی کامل اسناد مورد نیاز بورسیه:
Motivation Letter
Recommendation Letter
Essay
Required Certificates
✅ ثبت و راجستر دقیق درخواست‌ها
✅ راهنمایی و آمادگی برای دو مرحله امتحان بورسیه
✅ پروسس مراحل ویزا و تهیه اسناد ضروری
🎯 با ما، مسیر تحصیل در روسیه را با اطمینان و موفقیت آغاز کنید!
نمبر تماس - 0780078863 -0707356352 - 0707666801
0793300913- واتس آپ ؛ 0776657793
ثبت نام آنلاین و حضوری انجام میشود

🌍 چند روز محدود تا شروع ثبت‌نام لاتاری (گرین کارت) آمریکا – سال 2027 میلادی 🇺🇸📢 فرصتی استثنایی برای همههر سال دولت ایالا...
09/10/2025

🌍 چند روز محدود تا شروع ثبت‌نام لاتاری (گرین کارت) آمریکا – سال 2027 میلادی 🇺🇸
📢 فرصتی استثنایی برای همه

هر سال دولت ایالات متحده آمریکا برنامه‌ گرین کارت (DV Lottery) را برای بسیاری از کشورها برگزار می‌کند، و افغانستان امسال یکی از کشورهای شامل این برنامه است.
📋 برای ثبت‌نام به موارد ذیل نیاز است:
پاسپورت یا تذکره، عکس مخصوص، ایمیل آدرس و شماره تماس.
تمام مراحل – از گرفتن عکس، ساخت ایمیل، خانه‌پری دقیق فرم‌ها تا تأییدی از وزارت خارجه آمریکا – به‌صورت کامل و حرفه‌ای توسط تیم ما انجام می‌شود
🕘 ثبت‌نام حضوری و آنلاین
📌 امسال چون ثبت‌نام پولی شده و همه توان ثبت‌نام ندارند، چانس قبولی چند برابر افزایش یافته است!
👤 مدیریت: تیم دانشجو
آدرس : تخار ، تالقان ، جوار هوتل سمرقند
📞 برای معلومات بیشتر باشماره های ذیل تماس بگیرید
📱 Phone: 0776657793 - 0708896004 - 0707666801
📱 WhatsApp: 0776657793 - 0708896004

#لاتری2027 #آمریکا #ویزا #امریکا2027

اطلاعیه! مطابق به پلان تعین شده قرار است امتحانات کانکور عمومی، متفرقه، علوم دینی، شبانه و اختصاصی(۱۴ پاسان) سال ۱۴٠۴هـ....
23/06/2025

اطلاعیه!
مطابق به پلان تعین شده قرار است امتحانات کانکور عمومی، متفرقه، علوم دینی، شبانه و اختصاصی(۱۴ پاسان) سال ۱۴٠۴هـ. ش از سوی اداره ای امتحانات اخذ گردد.
بنأ پروسه ثبت نام بایومترک داوطلبان به روز های سه شنبه و چهار شنبه مؤرخ ۳ و ۴ ماه سرطان سال ۱۴٠۴هـ. ش برگزار و امتحانات مذکور به روز های پنجشنبه و جمعه مؤرخ۵ و ۶ سرطان ۱۴٠۴ هـ. ش به مدت دو(۲) روز در دانشگاه‌های یادشده اخذ گردد.

ای غرورت را بنازم خواهرموان شعورت را بنازم خواهرمبا هزاران مشکل هستی در سرورای سرورت را بنازم خواهرمای خروشین بانگ گردون...
14/06/2025

ای غرورت را بنازم خواهرم
وان شعورت را بنازم خواهرم

با هزاران مشکل هستی در سرور
ای سرورت را بنازم خواهرم

ای خروشین بانگ گردون سا ولی
سوت و کورت را بنازم خواهرم

ای به تلخی‌های دوران خنده‌یی
زور به زورت را بنازم خواهرم

از هزاران سَد تاریخ پشت سر
ای عبورت را بنازم خواهرم

زنده بر گورت نمود و خیسْتن‌از
بین گورت را بنازم خواهرم

ای اسارت را گسیخته بندها
دستِ زورت را بنازم خواهرم

ای چکوش‌ها حین ضربت پاره از
کوه نورت را بنازم خواهرم

از ورایی آن همه بی‌داد و دَد
من حضورت را بنازم خواهرم

روزت بخیر ای عشق، برگرد و تماشا کنپس کوچه‌های شهر ماهم داستان داردهرچند دست و پای مارا بسته اند امااین عشق جاری است هرجا...
12/06/2025

روزت بخیر ای عشق، برگرد و تماشا کن
پس کوچه‌های شهر ماهم داستان دارد
هرچند دست و پای مارا بسته اند اما
این عشق جاری است هرجا که جوان دارد

ای عشق می‌دانم که از دنیای ما رفتی
برگرد یک‌روزی و با ما هم‌نوایی کن
آغاز چون آهنگ یاری و محبت شد
بنشین کنار ما و با ما هم صدایی کن

پیر فلک هر روز، تا بی انتها پُر کرد
از درد، از اندوه مغز ما جوانان را
هرجا که گندم بود سهم دیگران کردند
هرگز نبخشیدند سهم آسیابان را

ای عشق! از مردانگی گویا سراغی نیست
در شهرهای خسته‌ی افغانْ‌سِتانِ ما
زیبنده خواهد بود تا با افتخار آیی
در گام‌ها و قامت رنج زنان ما

چُرک و چَتَل کرده‌ست با ویروس های خویش
شهر مرا هرچند ارواح پلیدی ها
با معذرت، از خویشتن چیزی نمی‌گویم
گم گشته ام من نیز بین ناپدیدی ها

شاید که بخت کشور ما واژگون باشد
شاید که ما یک ملت بی‌آب و نان باشیم
ای عشق می‌دانی که شاید در پذیرایی
ما بهتر از انسانهای دیگرِ روی جهان باشیم

حد اقل یک روز را مهمان مایان باش
تا لحظه‌ی ما نیز همچون میزبان باشیم
پس کوچه های شهر ما محتاج گام توست
برگرد تا بار دیگر ما هم جوان باشیم

خسته اممن از هیاهوی شهر و بازار خسته‌اماز انسان‌های دو رنگ و بی‌وقار خسته‌اممترصدِ درخشیدن آفتاب بر سکوی خانه‌اممن از ای...
06/06/2025

خسته ام

من از هیاهوی شهر و بازار خسته‌ام
از انسان‌های دو رنگ و بی‌وقار خسته‌ام

مترصدِ درخشیدن آفتاب بر سکوی خانه‌ام
من از این هوای آلوده و غبار خسته‌ام

بس که جفا کرد از هر سو،بر مادرمان
از صدای گریه وناله‌های زار خسته‌ام

گرجهد کند در حراست از این بستان شود،
شکوفا اما، من از باغبانان مفت‌خوار خسته‌ام

بسا که ظلم کردند بر ما زیر لوای دین
من دیگر از مُلا‌های دین‌دار خسته‌ام

خشکید هزاران ریشه‌ها ،خفه شد صداها
فزون گشت بی‌نوا،من از حاکمان جبار خسته‌ام

درتنگنای قفس ، شور پریدن دارم
اما،من از سرکوب هر بار خسسته‌ام

با این همه کین‌ستانی و بی‌دادگری
من از سکوت مردان این دیار خسته‌ام
#سکینه-حسینی

بهای چهره ای رشک آورت مهتاب می فهمدلطافت های رویت سرمه و سرخاب می فهمدرقابت کرده جعد کاکلت باعشقه ی پیچانکه عطر جامه ات ...
03/06/2025

بهای چهره ای رشک آورت مهتاب می فهمد
لطافت های رویت سرمه و سرخاب می فهمد

رقابت کرده جعد کاکلت باعشقه ی پیچان
که عطر جامه ات را شبنم اصحاب می فهمد

تو زیبای از آنچه عکس خود در آب می بینی
و نقش چهره ات را خالق اسباب می فهمد

لبانت پهلوانی کرده است با پسته ی خندان
بهای برترش را تاجر و جلاب می فهمد

خجالت کرده پیش عطر مویت نافه ی آهو
که بوی زلف خود پیچده تخت خواب می فهمد

به مسلخ برده چشمانت دل صاحب جمالان را
که درد سینه را شب عاشق بی خواب می فهمد

تو با شیرین زبانی ، عاقبت وابسته ام کردی
طوافم را میان شهرتان تان گرداب می فهمد

حسادت می کند بر نقش پایت خاک نا میمون
خرامان رفتنت را خطه ی چاه آب می فهمد

راجی رجا

با تعطیلات عیدی چطورید؟حالا اکثر دانشجویان در یکی از این دو وضعیت قرار دارند:یا در حال درو کردن گندم‌اند...یا در حال فرا...
27/05/2025

با تعطیلات عیدی چطورید؟

حالا اکثر دانشجویان در یکی از این دو وضعیت قرار دارند:
یا در حال درو کردن گندم‌اند...
یا در حال فرار از دروی گندم!

جریان فراغت و امضای دانشجویان دانشکده اقتصاد دانشگاه فاریاب. #دانشکده‌اقتصاد #دانشگاه‌فاریاب .com
07/08/2024

جریان فراغت و امضای دانشجویان دانشکده اقتصاد دانشگاه فاریاب.
#دانشکده‌اقتصاد
#دانشگاه‌فاریاب
.com

داستان کوتاه: شیطان و آدم‌هانویسنده: رحیم‌الله نورزادهفت‌سال از نامزدی نازیلا و غفور لنگ می‌گذشت، پدرش در این مدت بارها ...
28/07/2024

داستان کوتاه: شیطان و آدم‌ها
نویسنده: رحیم‌الله نورزاد

هفت‌سال از نامزدی نازیلا و غفور لنگ می‌گذشت، پدرش در این مدت بارها به خانه‌ی جمشیدخان پدر غفور رفته بود تا پسرش را پیدا کند و هرچه زودتر بساط این نامزدی طولانی را جمع کند، مردم به غفور می‌گفتند غفور لنگ. چون یک‌پایش حین دزدی از مزرعه ارباب دهکده آسیب دیده بود و بعد از آن از شرم این‌که مردم برایش نخندند، رفته بود ایران.
در ایران بود که به پدرش گفت دلش می‌خواهد ازدواج کند، مقداری پول فرستاد و پدرش بساط نامزدی او را با نازیلا تنها دختر ملاسنگری پهن کرد، ملاسنگری از آن آدم‌های بود که ناخوانده ملا نام گرفته و به سنگر نرفته، سنگری شده بود. فقط چون آدم فقیری بود و مدام آسیاب محله را می‌چرخاند، آسیاب برایش تبدیل به سنگر شده بود و برایش می‌گفتند ملاسنگری. نازیلا در آن زمان ده سال سن داشت و خیلی کم اتفاق می‌افتاد که روزها را درخانه سپری کند چون مجبور بود چندتا بز و گوسفندی که داشتند را به چرا ببرد. یک‌روز وقتی حیوانات را از چرا آورده بود، متوجه شد که درخانه جنب و جوش اندکی است و گوشه‌ی گنجورخانه یک بکس کوچکی نهاده اند که بر رویش چند دسته‌گل بی‌ریخت قرار دارد، از آن روز به بعد دیگر نازیلا شد دختر خانه و اجازه نیافت که به بیرون برود، بعدها فهمید که نامزد شده است و اسم نامزدش هم غفور است.
او غفور را ندیده بود و نمی‌دانست چه شکل و قیافه‌ی دارد، پس از گذشت هفت‌سال از نامزدی، کم‌کم خیالات غفور را در ذهنش پرورش می‌داد و شب‌ها که از کارخانه و درگیری‌هایش رهایی پیدا می‌کرد و بستر نازک‌اش را بر روی بام هموار می‌کرد، به ستاره‌ها خیره می‌شد و به غفور فکر می‌کرد، مدت‌ها بود که کارش شمردن ستاره‌ها و خیال‌بافی برای زندگی آینده‌اش بود، پس از مدتی خبردارشد که غفور از ایران برگشته و می‌خواهد ازدواج کند، وقتی سر چشمه به دنبال آب رفته بود گفتگوی چندزن دهکده را شنیده بود که به همدیگر می‌گفتند: «غفورلنگ آمده! میگن که خوک‌واری چاق شده» نازیلا تا آن زمان نمی‌دانست که غفور، لنگ است. شنیدن این حرف برایش سخت بود، آن‌هم از زبان زنان دهکده و نه اعضای خانواده‌اش.
روزی عروسی تمام دهکده را سر و صدای دف و دمبوره گرفته بود و مردم قریه هرچه هنر داشتند مصرف کردند تا مراسم به خوبی و خوشی تمام شود، درمیان این سر و صداها اما نازیلا به شدت ساکت بود و تمام این ماجرا با سکوت سنگینی همراهی می‌کرد، پدرش ملاسنگری از آن آدم‌های بود که سختی‌های روزگار هرگز فرصت خندیدن را برایش نداده بود ولی آن‌روز خوشحال بود و مثل یک اسب چابک به این‌سو و آن‌سو می‌دوید تا هیچ کم و کاستی در مراسم نباشد. محفل که تمام شد و عروس و داماد درخلوت‌کده‌ی خود قرار گرفتند، ملاسنگری هم آرام گرفت و لبخند رضایت بر روی لب‌های او و همسرش ریشه دوانید.
صبح وقت که رنگ روز هنوز بر تاریکی شب چیره نشده بود و نمازگذاران تازه یکی‌یکی از مسجد به سمت خانه‌های خود می‌رفتند، دیدند که غفور لنگ با آن هیکل پٌف‌کرده و سنگین خود جلو افتاده و یک زن جوان را که لباس‌هایش پاره شده و در دستش یک برقع دارد، به سمت خود می‌کشد. چندتن از آدم‌های که با این صحنه روبرو شدند، با تحیر به آن‌دو نگاه کردند و بعد راه خود را به سمت خانه‌ی خود گرفته و رفتند. غفور لنگ همینکه به دروزاه‌ی ملاسنگری رسید، به شدت آن را کوبید و بعد با صدای بلند و عصبانی فریاد زد: « خفه‌شو زنکه فاحشه!»
زن که برقع را به روی دهنش گرفته و سعی می‌کرد صدایش پایین باشد، باعجز و تضرع می‌نالید: «به لیاظ خدا نکن غفور! از خدا بترس.» غفور اما این حرف‌ها را نمی‌شنید و با عصبانیت بیشتر به دروازه می‌کوبید. چند دقیقه بعد دروازه بازشد و ملاسنگری از چارچوب آن دید که غفور لنگ از شدت خشم به خود می‌لرزد و چهره‌اش به‌شدت خشن به نظر می‌رسد، «لاحول» گویان با صدای خواب‌آلود پرسیدکه: «چه گپ است؟ خیریت است؟» غفور برقع را از روی صورت زن برداشت و آن را به روی ملاسنگری پرت کرد و بعد دست زن را گرفت و به سمت دروازه هُل داد، به‌گونه‌ی که تن ضعیف زن تاب نیاورده و به شدت به بدن استخوانی ملاسنگری برخورد کرد و نزدیک بود هردوی آن‌ها به زمین بیفتند، بعد از یخن ملاسنگری گرفت و با صدای خشن و عصبانی گفت: «شرم نمی‌کنی که ده جان مردم می‌زنی؟ دختر بیوه خوده سر مه دختر گفته سودا می‌کنی؟ بخدا اگه ایلایت بتم، اگه ده کل قریه بی‌آبرویت نکنم، اگه نام‌ته ده کل شار و بازار به نام مورده‌گاو مشهور نکنم خو نامم غفور نیست.»
ملا سنگری دهنش هاج و واج مانده بود، نمی‌دانست چه بگوید و چه کاری انجام بدهد، نگاهی به دخترش نازیلا که گوشه‌ی دیوار نشسته و به شدت می‌گریست، کرد و بعد دوباره به حرف‌های غفورگوش داد:‌ «برو به دختر فاحشت بگو که خوده دار بزنه بکشه او بی‌غیرت!» و بعد مشت محکمی به دروازه کوبید و ادامه داد: «اگه مه به جای تو می‌بودم یا خوده می‌کشتم یا این توله‌سگ فاحشه ره که مثل خر به مردم بارکشیده، تو چه فکر کدی مره ها!؟ فکر کدی که یک گوشت پس‌مانده ره به مه میتی و مه هم مثل سگ گشنه می‌شینم و ای گوشته می‌خورم و صدای خوده هم نمی‌کشم؟» ملاسنگری تا می‌خواست حرف بزند که غفور اجازه نداد و یخنش را گرفت و گفت: «بخدا که دلم میگه از ریشت بگیرم و ببرمت دان مسجد و همگی قوماره خبر کنم اما باز از خدا می‌ترسم و شیطانه‌ لاحوله می‌کنم.»
همسر ملاسنگری که متوجه سر و صدای پشت دروازه شد، به آهستگی به آنجا سرک کشید و دخترش را دید که افتاده در کنج دیوار گریه می‌کند و همسرش نیز درچاچوب دروازه به حرف‌های دامادش گوش می‌دهد، با عجله خودش را رسانید و دخترش را از زمین بلند کرد و خاک‌های لباس‌های پاره‌ی او را پاک کرد، صدای گریه‌های نازیلا با دیدن مادرش بلندتر شد و در آن حال با تضرع گفت: «بخدا اگه هیچ‌کاری کده باشم، بخدا اگه هیچ‌گناهی داشته باشم. شرمنده شدم مادر!» غفور چند قدم به دروازه نزدیک شد و با صدای بلند گفت: «خدا تره شرمنده کده او فاحشه‌ی پدرنالت! تو دیگه گپ از بی‌گناهی نزن که آمدم گناه‌ره برت نشان می‌تم. رنگ‌ته از پیش چشمایم گم‌کو برو گم شو که خون‌مه به جوش میاری.» همسر ملاسنگری که با دیدن آن صحنه بغضش ترکیده و گریه‌اش گرفته بود، دست دخترش را گرفت و او را به سمت خانه برد، غفور درحالیکه رفتن آن‌ها را تماشا می‌کرد، از جایی‌که ایستاده بود اندکی عقب رفت و گفت: «هرچقه پیسه‌ی که برت دادم تا یک قران‌شه از پیشت می‌گیرم، دخترت طلاق است، طلاق است، طلاق است، بیا کل جل و پوستکی که برش جور کدی ره از اتاقم ببر و خودتم از پیش چشمایم گم‌شو که رنگ مورده‌گاوا ده رنگم نمی‌شینه.» بعد با عصبانیت آب دهنش را گوشه‌ی پرت کرد و از آنجا رفت، ملاسنگری با پاهای لرزان و تن ضعیف و غم جان‌کاه در چارچوب دروازه باقی ماند و بدون هیچ حرکتی به قدم‌های سنگین غفور بر روی خاک‌های کوچه خیره شد. پس از لحظه‌ی ناگهان به زمین افتاد و پس از چند تکان عجیب، آرام شد.

نورزاد ۱۴۰۳/۵/۷

Address

81
Taloqan

Alerts

Be the first to know and let us send you an email when Danishjoo.com posts news and promotions. Your email address will not be used for any other purpose, and you can unsubscribe at any time.

Contact The University

Send a message to Danishjoo.com:

Share