04/05/2025
دلنوشتهای برای لحظهای که تاریکی باور نمیکرد نوری در راه است...
من درختیام،
زخمخورده، خمیده، اما ایستاده.
نه به تکیهگاه،
که به باور ریشههایم…
به آن بارانی که نیامد، اما من هنوز چشم به راهش ماندم.
به آن آفتابی که نتابید، اما من برگ ریختم، نه امید.
سالهاست که تبر آمده و رفته،
اما من، با هر بریدن، عمیقتر شدم.
من افتادم، نه برای شکست،
برای آنکه خاک را بفهمم.
من شکستم، نه برای پایان،
برای آنکه نور را از درونم عبور دهم…
و حالا ببین،
بیبرگ، بیمیوه،
اما زندهام.
و زندگی، همین است.
نه آنچه بر تن داری،
بلکه آنچه در دل میپروری.
اگر روزی دلات از تماشایم گریست،
بدان نه برای زخمهایم،
که برای امیدیست که هنوز در من نفس میکشد.
با قلم (غفوری)