14/10/2021
روزی شیخی وارد یک آسیاب گندم شد.
دید آسیاب به گردن خر بسته شده؛ خر میچرخید و آسیاب کار میکرد و به گردن خر یک زنگوله آویزان بود.
از آسیاببان پرسید: برای چه به گردن خر زنگوله بستهای؟
آسیاببان گفت: برای اینکه اگر خر ایستاد بدانم کار نمیکند...
شیخ دوباره پرسید: خوب؛ اگر خر ایستاد و سرش را تکان داد چه؟
آسیاببان گفت:
شیخ!... خواهشاً!!! این چالبازیها و فریبکاریهای خودت را به خر من یاد نده.