25/01/2024
مرا ببخش پدر!
در کودکی، قدمهایت را میشمردم وقتی پیش از دمیده شدن سپیده با گامهای محکم، همهی مسیر حیاط خانه را برای رفتن میپیمودی!
تو میرفتی تا با دستانت، رزق حلال زندگی را جستجو کنی و ما غرق در خواب شیرین کودکانه بودیم.
کودکیهایمان در غفلت گذشت بیآنکه بدانیم هر سال قدمهای تو ضعیفتر میشد، تو در فراز و نشیب زندگی، فرسودهتر میشدی و من جوانتر!
در کودکی به تو میبالیدم، تو قدرتمندترین مردی بودی که به دوستانم نشانت میدادم، در نوجوانی، همهی آرزوهایم این بود که چون تو باشم، اما نمیدانم در غرور جوانی چه بدست آوردم که به تو بی احترامی کردم؟!
من بزرگ میشدم، غافل از زخمها و پینههای دستانت!
ما تو را ندیدیم، در انبوه گرفتاریهایمان، در پیچ و خم زندگی، در برج و باورهای آرزوهایمان، تو را گم کردیم پدر!
تو در گوشه گوشه تنهاییات، چشم انتظارمان بودی و ما مثل همیشه دیر آمدیم.
ببخش مرا! کوتاه آمدم پدر!
روزت مبارک ای بهترین تکیه گاه زندگیم.